تبليغاتX
دیوونه
من فقط برای یه نفر می نویسم که مطمئنم نمی خونه یا اگه بخونه بهم می خنده
 ماه
کسی می دونه چرا وقتی من

ماه و می بینم همه ذهن و خیالم می ره پیش اون

یا این که کسی می دونه

 چرا برای منی که خنده دار ترین لحظه گذرای زندگی شم

جدی ترین بخش زندگیه

اصلا براش مهم نیست

 چون همون طور که خودش گفت

این موضوع که من به کسی دیگه ای جز اون نمی تونم  فکر کنم

مشکل خودمه نه مشکل اون باید یه جوری مشکلمو خودم حل کنم

اصن به اون چه

 آدمای خوبی مث اون

کجا می تونن به حیوونای پستی مث من فک کنن 

|+| نوشته شده توسط خسته در چهارشنبه هفدهم مهر 1387  |
 ...!!!!
درسته کل جمله هایی که تو تمام عمرم ازش شنیدم خیلی کم بودن

ولی واژه واژش رو تنفس می کردم

آروم ترین لحظه های عمرم

جنون آمیز بودن

آخرین بار روز امتحان سیاسی

جلوی کلاس صداشو شنیدم

تموم شد ...

می خوام تا آخرش پای این بازی وایسم

درسته مال من نیست

ولی من می تونم

تو توهمم داشته باشمش

چرا که نه

وای اون روز صب که پا شدم خوابشودیده بودم

 هنوزم که به رویاش فک می کنم

تمام تنم می لرزه

او روز چقد گریه کردم

غیر قابل کنترل بود  

فدای خودش. صداش. رویا.خیال. توهم. خواب . بیدارش ...

 

|+| نوشته شده توسط خسته در سه شنبه شانزدهم مهر 1387  |
 نمی دونم
نمی دونم چرا هنوز امیدوارم که یه روز بفهمه چقد دوسش دارم ؟؟؟؟؟!!!!!!

احمقانس می دونم

اونایی که باید بخندن به این می خندن

دیگه فک نکنم هیچ وقت ببینمش

بالاخره خدای ما بچه هام بزرگه

هر چقدم بچگی کنیم تو دهنمون نمی زنه یا بهمون نمی گه نفهم

می گه ها ولی تو رومون نمی گه

عزیز دل من هنوز نفهمیدم چیو باید می فهمیدم

 

|+| نوشته شده توسط خسته در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 خسته
ای چیزی که من بهت اعتقاد دارم

و دوست دارم

 کمکم کن

این جوری دیگه نمی تونم

 

|+| نوشته شده توسط خسته در یکشنبه بیستم مرداد 1387  |
 روز آخر
امروز روز آخره

روز آخر همه چی

دیگه نمی بینمش

پس چرا تموم نمیشه این بی خوابیا

پس چرا تموم نمیشه این رویا ها

وقتی که نیست خیالش ...

خداحافظ عزیز دلم

می دونم از این که دیگه منو نمی بینی خوشحال میشی

خداحافظ

|+| نوشته شده توسط خسته در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 
هیچ وفت عاشق نشید

چون نه راه پس خواهید داشت نه راه پیش

چی بگم

همه میگن این یارو عاشق نشده نمی فهمه

ولی بچه ها این بازی دو سرش باخته

اگه بخولین فراموشش کنین نمی تونین چون هیشکی دیگه اون نمیشه

دیگه واقعا می خوام خودم بکشم

نمی دونم چی کار کنم

شایدم جیگر این مردونگی پیدا کردم

|+| نوشته شده توسط خسته در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  |
 یه شعر با حال
امروز صب به امید یه دیدار شیرین داشتم نفس می کشیدم

دفتر شعر زمستان اخوان رو میز بود

یه شعر با حال دیدم

البته خیلی خزه احتمالا قبلا دیدینش

"لحظه دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام مستم.

باز می لرزد دلم دستم.

باز گوئی در جهان دیگری هستم.

های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ!

های!نپریشی صفای زلفکم را دست!

و آبرویم را نریزی دل!

- ای نخورده مست -

لحظه دیدار نزدیک است.

 سه شنبه ها از صب تا ظهر با هم سر یه کلاسیم

خدا به خیر کنه

 

|+| نوشته شده توسط خسته در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386  |
 
می خوام از تهران برم

دیگه مطمئن شدم هیچ وقت نمی خوام این جا بمونم

 

|+| نوشته شده توسط خسته در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  |
 چی کارم دارید
نمی دونم بعضیا چی از جونم می خوان

خستم کردن

یه سره اذیت می کنن

یه ادم دیوونه بی آزار مگه به شما ها چی کار داره

من این همه برات دل سوزوندم

چرا می خوای منو اذیت کنی

من که برا شما ها نمی نویسم که خوشتون بیاد یا نیاد 

دنبال سبک ادبی فاخر می گردی یا دنبال ادبیات پست مدرنی

من هر چی احساس می کنمو می نویسم

می دونید که به عاقبتش فک نمی کنم

می دونم دوباره برای همینم مسخرم می کنید برام مهم نیست

اما از دست همتون خسته شدم

(((( اصلا با دوستای خوبم نبودم اون که باید بدونه خودش می دونه با کیم )))) 

 

|+| نوشته شده توسط خسته در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  |
 یادتما
به خدا هیچ وقت از ذهنم بیرون نرفتی

نمی دونم چرا

رفتم یزد اومدم

ولی هیچ فایده ای نداشت

 

|+| نوشته شده توسط خسته در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386  |
 
 
بالا